چرا جدایی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
لطفا این مطلب را بخونید خیلی جالب هست

از زبان پسر:
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
حمید مصدق ( خرداد ۱۳۴۳)

از زبان دختر:
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
فروغ فرخزاد

از زبان پدر دخترک
او به تو خندید و تو نمی دانستی
این که او می داند
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
از پی ات تند دویدم
سیب را دست دخترکم من دیدم
غضبآلود نگاهت کردم
بر دلت بغض دوید
بغض ِ چشمت را دید
دل و دستش لرزید
سیب دندان زده از دست ِ دل افتاد به خاک
و در آن دم فهمیدم
آنچه تو دزدیدی سیب نبود
دل ِ دُردانه من بود که افتاد به خاک
ناگهان رفت و هنوز
سال هاست که در چشم من آرام آرام
هجر تلخ دل و دلدار تکرار کنان
می دهد آزارم
چهره زرد و حزین ِ دختر ِ من هر دم
می دهد دشنامم
کاش آنروز در آن باغ نبودم هرگز
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که خدای عالم
ز چه رو در همه باغچه ها سیب نکاشت؟
مسعود قلیمرادی

از زبان سیب
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد
غضب آلود به او غیظی کرد
این وسط من بودم
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام
هر دو را بغض ربود
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت
او یقیناً پی معشوق خودش می آید
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود
مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت


+ نوشته شده در  91/10/15ساعت 22:11  توسط میرزا | 
فرزند عزیزم:

آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،
اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویا نتوانستم لباسهایم را بپوشم
اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است
صبور باش و درکم کن
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض کنم
برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم...
وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن
وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی....
زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو..روزی خود میفهمی
از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم

فرزند دلبندم،دوستت دارم
+ نوشته شده در  90/12/27ساعت 10:30  توسط میرزا | 

داستان کوتاه “طعم هدیه”

روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید.
آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم کرد.
پیرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر کشید و لبخند گرمی نثار مرد جوان کرد و از او بابت آن آب زلال بسیار قدردانی کرد. مرد جوان با دلی لبریز از شادی به روستای خود بازگشت.

اندکی بعد، استاد به یکی دیگر از شاگردانش اجازه داد تا از آن آب بچشد.
شاگرد آب را از دهانش بیرون پاشید و گفت: آب بسیار بد مزه است.
ظاهرا آب به علت ماندن در سطل چرمی، طعم بد چرم گرفته بود. شاگرد با اعتراض از استاد پرسید:
آب گندیده بود. چطور وانمود کردید که گوارا است؟

استاد در جواب گفت:
تو آب را چشیدی و من خود هدیه را چشیدم.

این آب فقط حامل مهربانی سرشار از عشق بود و هیچ چیز نمی تواند گواراتر از این باشد.

 

+ نوشته شده در  90/11/09ساعت 12:27  توسط میرزا | 
صبر کن

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو       *****           یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو

ای  کبوتر  بکجا  قدری  دگر  صبر  بکن       *****          آسمان پای پرت پیر شودبعد برو

یک  نفر  حسرت  لبخند   تو   را   میبارد      *****          خنده کن عشق نمک گیر شود بعد برو

تو  اگر  کوچ  کنی  بغض  خدا  میشکند      *****          صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو

خواب  دیدی  شبی  از راه سوارت آمد   

 

+ نوشته شده در  90/11/09ساعت 12:18  توسط میرزا | 
داستان بسیار زیبا و آموزنده مادر نابینا

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود



اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت


یک روز اومده بود  دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره



خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟

 


به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا   از اونجا دور شدم


روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره



فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم .  کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد…



روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟

 

اون هیچ جوابی نداد....


حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .



احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت


دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم


سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم


اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی…



از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم


تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر

 
سرش داد زدم  “: چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!”  گم شو از اینجا! همین حالا

اون به آرامی جواب داد : ” اوه   خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم ” و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد .



یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه


ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .


بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .



همسایه ها گفتن که اون مرده



ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم



اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن


ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،


خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا



ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم



وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم



آخه میدونی … وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی



به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم



بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه


با همه عشق و علاقه من به تو...

+ نوشته شده در  90/05/16ساعت 17:47  توسط میرزا | 
كاش كه عشق و عاشقی ، جوون و پیر سرش می شد
 اونی كه خیلی دوسش دارم ، اسیر سرش می شد
 كاش دلی كه نمی دونم چرا قسمتم شده
 آدم پر از
 حیا و سر به زیر سرش می شد
 اونی كه عاشقشم كاش كه بلا سرش می شد
 معنی واژه ی تلخ مبتلا سرش می شد
 اونی كه همش منه ، دوست نداره تا ما باشیم
 واژه ی رسمیو سنگین شما سرش می شد
 اونی كه عاشقشم كاش كمی شب سرش می شد
 عاشقی با احترام و با ادب سرش می شد
 عمریه تو
 حسرت گرمی دستاشمی سوزم
 اونی كه منو سوزونده كاش كه تب سرش می شد
 اونی كه عاشقشم كاش آرزو سرش می شد
 معنی جمله ی ناز تو بگو سرش می شد
 حرفامو كه می دونم ، بخوام ، نخوام گوش نمی ده
 لااقل كاش تو قصه ، گفتگو سرش می شد
 اونی كه عاشقشم كاش گل یاس سرش می شد
 صفری كه هدیه ی
 اونه تو كلاس سرش می شد
 كاش یه لحظه خودشو فقط به جای من می ذاشت
 شوق درد عاشقای بی حواس سرش می شد
 اونی كه عاشقشم ، كاش آسمون سرش می شد
 جز دو رنگی ، یه كم از رنگین كمون سرش می شد
 عمریه بهش می گم دیوونتم ، سكوتو هیچ نه كه عاشقم بشه ، كاش كه جنون
 سرش می شد
 اونی كه
 عاشقشم كاش كه وفا سرش می شد
 شمع و پروانه و فانوس و خدا سرش می شد
 نمی خوام تمام حرفا رو بفهمه لااقل
 كاش خود دوست دارم ، جدا جدا سرش می شد
 اونی كه عاشقشم كاش می میرم سرش می شد
 واس خاطر تو ماهو می گیرم سرش می شد
 یه جوری زمزمه می كنه كه از پیشش برم
 لااقل
 كاش نمی شه ، كاش نمی رم سرش می شد
 ایكاش اون فقط یه كم در به دری سرش می شد
 اینكه می میره دل از بی خبری سرش می شد
 كاش همه رنگایی كه خودش می خواد و نمی دید
 یه كمی رمگ من خاكستری سرش می شد
 اونی كه عاشقشم ، كاش كه سفر سرش می شد
 رفتن و هجرت و كوچ و بال و پر سرش می
 شد
 نه دوسم داره ، نه می گه دوستت نداشته باشمش
 كاش یه بار منم به همراهت ببر ، سرش می شد
 اونی كه عاشقشم كاش كه جواب سرش می شد
 میون هر كی كه داره ، انتخاب سرش می شد
 كاش جای خیلی چیزا كه بلده فقط یه كم
 عشق این عاشقو بی حد و حساب سرش می شد
 كاش یه كم... منو نگا كن
 ، تو وفا سرت می شد ؟
 شمع و پروانه و فانوس و خدا سرت می شه ؟
 من خودم یه وقتا دیدم نگران من می شی
 ترس وكهكشان و گیتار و دعا سرت می شه ؟
 ببینم قایم نكن خیلی چیزا سرت می شه
 بدی و زشتی قلب آدما سرت می شه
 واسه ی همینه كه خوب داری بازی می كنی
 كه همین حرفایی كه زدم
 كجا سرت می شه
 تو تمام دردامو سرت می شه ، سرت می شه
 نه كه حالا ، از اون اول همیشه سرت می شه
 می دونی عاشقتم ، دلت برام شور می زنه
 ولی بیشتر از می خوامش ، نمی شه سرت میشه
 من می رم ، حرفای من یه روزی باورت می شه
 شعر من كلید قفل زرد دفترت می شه
 اما هر چی كه شدی ،
 رسیدی به هر جا بدون
 گفته بودم تو قد فرشته ها سرت می شه
 من كه هر چیزی نوشتم از تو باز سرم نشد
 اینكه شاید نباشم پیش تو باورم نشد
 فكرامو كرده بودم خواستم همین حالا برم
 نذارش پای دروغ ، آره نشد برم ، نشد

+ نوشته شده در  90/05/14ساعت 0:56  توسط میرزا | 

 

چرا رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حقیقت داره یا خوابه که دستات توی دستاشه

محال اون نمیتونه مثل من عاشقت باشه

باهاش خوش بخت و آرومی سرت رو شونه اونه

یه روزی مال من بودی ولی این و نمیدونه

بهش بگو که دست تو.تو دستای منم بوده

بهش بگو که آغوشت یه وقت جای منم بوده

بگو چی بین ما بوده . سر عشقت چی آوردی

اونم حرفات رو باور کرد واسه اونم قسم خوردی

من و یادت میاد یانه . همون که عاشقش بودی

چقدر راحت یکی دیگه جامو پر کرد به این زودیِ

+ نوشته شده در  90/05/14ساعت 0:29  توسط میرزا | 

عشق یعنی :

خیالت را حت باشه که دلت رو به دست کی سپردی

 

 

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم...

تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست...

تا بدانی نبودنت آزارم می دهد...

لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان...

که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد...
 
لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پرشیار...

لمس کن لحظه هایم را...
 
تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم...

لمس کن این با تو نبودن ها را

لمس کن.....
 
+ نوشته شده در  90/05/14ساعت 0:26  توسط میرزا | 

 وقتی که همسرم از من خواست با زن دیگری برای شام بیرون بروم!

ارزشمندترین وقایع زندگی معمولا دیده نمیشوند و یا لمس نمیگردند، بلکه در دل حس میشوند.لطفا به این ماجرا که دوستم برایم روایت کرد توجه کنید.
اومیگفت که پس از سالها زندگی مشترک، همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد. و از بیرون رفتن با من لذت خواهدبرد.
زن دیگری که همسرم از من میخواست که با او بیرون بروم مادرم بود که 19 سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا برای شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد میدانست.به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد.
آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند.

ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من نگاه میکند، به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود که منوی رستوران را میخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم!هنگام صرف شام گپ وگفتی صمیمانه داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که گردش را از دست دادیم.وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که میتوانستم تصور کنم.

چند روز بعد مادر م در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم.کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید.یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم.
در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد برای صاحبان حقمان زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم. هیچ چیز در زندگی مهمتر از خدا و عزیزان او نیست.هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.این متن را برای همه کسانی که والدینی مسن دارند بفرستید. به یک کودک، بالغ و یا هرکس با والدینی پا به سن گذاشته. امروز بهتر از دیروز و فرداست...

+ نوشته شده در  90/03/07ساعت 2:16  توسط میرزا | 

آهاي عاشقان ******

آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ،

 اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند

 اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و

منطق زندگي كنند

 

آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت

 عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر

 دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد

 

آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق

باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد

 

آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان

 پا به اين راه بگذاريد

 

رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس

سرلوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد

 

آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد

 ، همين و بس..........

 

آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار

 عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد

 

آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و

 خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد

 و با عشق نيز از اين دنيا برويد

+ نوشته شده در  90/03/07ساعت 2:11  توسط میرزا |